اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها
حس عاشقی




اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها



اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها




اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها


سلام

سلام به دوستان ایرانبلاگیه عزیز بازم مزاحمه همیشگی اومد آره....

حقیقتش دی نمی خواستم بیام ولی گفتم اینجوری که نمی شه زشته.

می خواستم واسه همیشه برم اما دیدم نمی شه میام ولی با تغییرات و تنوع میام...

گفتم وبلاگ جدیدی درست کنم دوباره خودمو سرگرم کنم بعدگکلی مشکلاتی که برام پیش اومد..

به هر حال من در خدمت دوستان عزیزم هستم اما اینبار در بلاگفا اینم آدرس جدید:

http://shokofeyekaviri.blogfa.com/

از همه دوستانی که در خوب شدن این وبلاگ کمکم کردن ممنونم امیدوارم که موفق و موید باشید

خدانگهدارCryCryCry

| نظرات 93 | 7:37 PM پنجشنبه، 7 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: حکيم | موضوع: عمومی


 سلام به روزگار غریب، به خلوت عاشقای غریب به دلای شکسته تو غبار عاشقی...

دستهایم سرد و خالی از عشق... تهی از مهر و محبت... دله سنگی من دیگه طاقته موندنو نداره... فقط میخواد سفر کنه به دیاری غریب به جای که زمزمه باشه به جائی که خوشبختی باشه و خوشبختی بیاره...

ستاره ی آسمان آبی من دیگه حرفی واسه گفتن نداره دیگه همدم و مونس خوبی واسه من نیست... کسی نیومد زخم دیرینه ی منو مرهم کنه اگر هم بود نتونست واسم درمونش کنه...

فقط دوست دارم گریه کنم فقط دوست دارم اشک بریزم برای این همه تنهایی برای این همه شکستن... این همه غریبی...

راهی ام راهیه جائی که پراز زمزمه باشه

اونجا خوشبختی یه دنیا قد سهمه همه باشه

آه ه ه ه ه ه ه ه ه ...

خدایا کمکم کن که جز تو باری نیست جز تو همدمو مونس تنهائی ام نیست... جز یاد تو هیچی نمیتونه به من آرامش بده... کمکم کن میخوام از این تنهایی بیرون بیام... خدایا منو ببخش برای این همه ظلمی که به نفس خودم کردم... تو بزرگی تو بخشنده ایی... خدای من... ای پناه لحظه هایم... کمکم کن... کمکم کن... کمکم کن...

 

| نظرات 4 | 8:00 PM یکشنبه، 13 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: حکيم | موضوع: عمومی


گفتم نرو،تنهايم نذار،من حسرت کشيدن و دوری تو را نمی

تونم فراموش کنم .من بدون تو هیچم ، برای تـو زنـده ام ، بـدون

تو زندگی برام مرگه مگه جز این بودکـه گـفـتـم دوسـتـت دارم و

تمام زیبایی های دنیا را دردو چشم تو نظاره می کنم ولی تو

میخـوای بــا رفـتـنـت با سـفـر و دوری منـو فـراموش کنی به 

همین خاطره که درون سينه ام آهی سردو رُخی پـژمـرده دارم

نمیدونم عاشقم ،مستم ، چی هستـم ؟ فـقـط اینو مـی دونـم

کـه دلی پردرد دارم . و دوری تـو را نـمی تونم تحمل کـنـم آخـه

تـوتـمـومـه زنـدگی منی تو عمرمی تو جونمی تو خود منی می

خوام واسه ازدسـت دادنـت اشـک بـریـزم ولـی دیـگـه اشـکـی

ندارم آخه تمومه اشکاموواسه بدست آوردنت ریختم می گی

بر ی گردم ومن نمیگويم تو دروغ می گی ولی من به روزگار

اعتماد ندارم .

برو،برو خدا پشتو پناهت ولی بدون که یکی همـیـشـه چـشـم

بـه راهته،عاشقته،دوستت داره و اون لحظه ای که

فراموشش کنی بدون که دیگه نمی تونه زندگی را ادامه بده !

1

 

| نظرات 6 | 4:58 PM چهارشنبه، 2 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: حکيم | موضوع: عمومی


 تو بارون رسيدي با چشماي خيست

با دستاي گرمِ ستاره نويست

تو بارون رسيدي ترانه رها شُد

شبِ کهنه کوچيد جهان مالِ ما شُد

من از تو شکفتم من از تو رسيدم

يه دنياي تازه تو چشم تو ديدم

تو بارون که رفتي شبم زيرُ رو شُد

يه بغضِ شکسته رفيقِ گلوم شد

تو بارون که رفتي دلِ باغچه پژمرد

تمامِ وجودم توی آينه خط خورد

هنوز وقتي بارون تو کوچه مي باره

دلم غصه داره دلم بي قراره

نه شب عاشقانه ست نه رؤيا قشنگه

دلم بي تو خونه دلم بي تو تنگه

يه فانوسِ مُرده تو برقِ چشامه

بدونِ تو حسرت هميشه باهامه

تو بارون که رفتي، شبم زيرُ رو شُد

يه بغضِ شکسته رفيقِ گلو شد

تو بارون که رفتي دلِ باغچه پژمرد

تمامِ وجودم توی آينه خط خورد

تنها موندم

تازه از راه رسیدی ناشناسی تو هنوز

تو فقط خنده ی ما را دیدی

گر چه چون ما در پی نابودی می گردی گرپی سوختنی

با ما بمان با ما بسوز

تازه از راه رسیدی ناشناسی تو هنوز

بشنو از من این نصیحت شعر رفتن ساز کن

تا پرو بالت نسوخته شاپرک پرواز کن پرواز

 

 

| نظرات 3 | 11:25 AM سه شنبه، 20 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: حکيم | موضوع: عمومی


 

bale

 گفت:مي خوام برات يه يادگاري بنويسم

گفتم:کجا؟

گفت:رو قلبت.

گفتم:مگه ميتوني؟

گفت:سخت نيست آسونه

گفتم:باشه بنويس تا هميشه به يادگار بمونه

يه خنجر برداشت...

گفتم: اين چيه؟

گفت:هيسسس..... ساکت شدم

گفتم:بنويس ديگه چرا معطلي.

خنجر رو برداشت و با تيزي خنجر نوشت:  دوستت دارم ديوونه

اون رفته ,خيلي وقته ,کجا؟ نميدونم.

اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده

dele shekaste

| نظرات 1 | 11:09 AM چهارشنبه، 7 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: حکيم | موضوع: عمومی


 

بنام خدای خودم

خدای من ، خدای تو...

سلام خوبی؟

می خواستم کمی از خدای خودم و خدای تو بگم...!

خدای من قدرتی نداره که به من چیزی عطا کنه و ببخشه، اما خدای تو چی؟

میدونی! شب و روز گفتم خدایا... خدایا شکرت... خدارو شکر...

هر چی که دارم از اون دارم... در صورتی که هیچی نداشتم و ندارم و نخواهم داشت... اما تو تا می گی خدای من... اصلاً قبل از اینکه بگی او تورو به خواستت می رسونه... خدای تو قدرتش خیلی بالاست...

17 روز تو اون سیاه چالای لعنتی، تو اون زمستون وحشتناک، زیر ضربات شلاق اون نامردا... اینم از بدشانسی من ...

عکسمو که می بینی فکر می کنی من چاقم اونم از بس که می خورم نه؟

ولی نه عزیز، اینها همه کبودیهای اون 17 روزه...

اگه خدای من قدرتی داشت نمی گذاشت این اتفاق بیفته و اونارو نابود می کرد، اما خدای تو چی؟ خدای تو اونقدر بزرگه که نمی ذاره گزندی به تو برسه...

می دونی...! یه دونه 1000تومانی که گیرم میاد، اون لحظه رو من جشن می گیرم و خدای خودمو شکر می کنم چون می تونم چند روز دیگه زنده باشم، آخه می دونی من این 1000تومانی رو تو یک هفته خرج می کنم، اما خدای تو چی؟

خدای تو برات کلی پول می ذاره تو جیبت هر چقدر که بخوای، خوراکی های آنچنانی مثل فسنجون، پیتزا، مرغ و هر چی که تو بخوای تهیه می کنه... اما خدای من روزانه فقط 4-5 دونه خرما، یک تیکه نان و یک لیوان شیر اونم اگه گیرم بیاد، اگرهم نیاد با همون شکم گرسنه می خوابم مثل الان که دارم از ضعف می میرم...

روزمو با حسرت شروع می کنم، با حسرت هم تمومش می کنم، شده کار هر روز من...

خدای من فقط در همین حدّ، اما خدای تو خیلی بزرگه...!

بعضی وقتا وقتی میرم خونه آبجی، وقتی چیزی میاره میذاره جلوم، هم می ترسم و هم خجالت می کشم دست بزنم، خیلی سخته نه!؟ واقعاً سخته آخه ...

آره عزیز، تفاوته خدای من با خدای تو در اینه...

خدای تو کارایی می کنه که خدای من نمی تونه ...

من تو حسرت تمام اون سرپناه، جیب پُر، خوراکی و غذاهای آنچنانی و یک لحظه خوشی موندم، اما بازم خدارو شکر می کنم چون همینارو هم خیلیها ندارن...

خدای ناتوانم! تورا سپاس که این همه نعمت را برای من فراهم کردی...

اما تو!...! قدر خدایت و نعمتهایی که خدایت برای تو فراهم کرده را بدان...

 

خدایت نگهدارت

 

| | 11:02 AM سه شنبه، 6 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: حکيم | موضوع: عمومی


28 صفر سالروز رحلت جانگداز پیامبر گرامی وعظیم الشان اسلام حضرت رسول اکرم (ص) و شهادت دومین اختر تابناک ولایت و امامت حضرت امام حسن مجتبی (ع) را به پیشگاه مقدس حضرت ولی عصر (عج) و تمامی مسلمین جهان تسلیت و تعزیت عرض می نمایم.

 

30 صفر سالروز شهادت جانسوز هشتمین گوهر درخشان آسمان ولایت و امامت ، عالم آل محمد(ص) حضرت علی ابن موسی الرضا (ع) را به پیشگاه مقدس حضرت ولی عصر (عج) وتمامی شیعیان وپیروان آن امام همام تسلیت و تعزیت عرض می نمایم.


| | 8:12 PM دوشنبه، 5 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: حکيم | موضوع: عمومی


 

سالهاست با بغضی کال با خاطراتی خسته زیر بارانی ترین درخت عشق به انتظار دوباره روییدنت ایستاده ام. پر از بهانه ام، خسته از قهر زمانه، پروانگی را بیدار می کنم تا از تو بگوید و من را برای همیشه سکوت کنم. آهنگ دلنشین باران، طنین صدایت را برایم به ارمغان می آورد، صدایی که تبلور عشق در آن موج می زند و مرا به سرزمین افسانه ای خاطرات می برد، صدایی که رویاهای سبز کودکی ام را تعبیر می کند. آری واژه های زیبا چنان لحظه هایم را به یاد ماندنی می کند که همیشه تورا می سرایم، امروز باران می بارد و من ...

 

baran

| (نظر بدهید.) | 12:55 PM شنبه، 3 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: حکيم | موضوع: عمومی


 سلام دوستان گلم امیدوارم که حال همه ی شما خوب باشه...

نمی دونم چی شد که بازم اومدم، دل کندن از این محیط(ایرانبلاگ) خیلی سخته...

دلم خیلی تنگ شده بود، واسه اینجا، واسه شما، واسه عشق، واسه شعرام، واسه ترانه های خودم، واسه کسی که بهترین و قشنگترین لحظه های زندگی منو تشکیل داده و هیچوقت نمی تونم فراموشش کنم همیشه دوستت داشتم ، دارم و خواهم داشت...

دلتنگی

با تمام وجود میگم:  دوستت دارم

این ترانه رو هم تقدیم به او می کنم:

تو مثل کوهی و من در پناهت

تو شوق عشقی و من خاک پایت

فدایت این دله آواره ی من

تو آن یاد شب تنهایی من

صدایت در دلم نجوا کرده

امیدت در درونم ریشه کردم

من اینجا بی کسم اکنون کجائی

تو در قلبم، وجودم جای داری

تو مهتاب شب تنهائی من

نگاهت همچو عشق بر باور من

من اشکم در وجودم شد هویدا

شدم عاشق ترین رسوای دنیا

قسم بر عشق پاکت من همینم

به جز از عشق تو چیزی ندیدم

تو همون قبله گاه عاشقایی

تو در قلبم اسیر و بی قراری

تو سلطانی که در قلبم نشسته

همیشه عشق تو با من همیشه

دل

 

| | 9:36 AM سه شنبه، 29 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: حکيم | موضوع: عمومی


روزها مي گذرند، از پي هم، از سر هم، از روي هم، اما هنوز در تو گمشده ام! در تو که هميشه در تک تک لحظه هام بودي، در تو که نبض اين قلب ماتمزده ي من بودي...

تو رفتي... تو رفتي اما هنوز لحظه هام تورا صدا مي زنند، از تو مي گويند، هنوز از تو مي خونند توس تنهائيها...

توي خلوت،پُر حسرت، توي غربت، پُرم از غمه تو، پُرم از صداي تو، پُرم از شکست تو...

امشب از غمه شکستن تو مي گويم، از حضور بي حضورِ تو، از نبود خنده هايت، از صداي گريه هايت مي گويم...!

آري امشب پُرم از تو و از غمه تو، پرم از شکست تو...

 

تقديم به مسافره رفته از دست

 

تو با عشقه تازتو نامهربونيات بمون

من نمي بخشم تورو اينو تو نگام بخون

دست به هر سازي زدي من که باش رقصيدم

واسه دلخوش کردنت حتي به زور خنديدم

مني که يه لحظه از قهر چشات مي مردم

حيفِ غصه هائي که براي عشقت خوردم

اين همه نامهربوني به رنگ چشمات نمياد

طفلي ديونه دلم دوريتو از من نمي خواد

فکر اينجاشو نکردم اينکه تقدير مبهمه

حالا از روزي که رفتي غصه تنها کارمه

بسلامت نازنينم اينم از بازي ما

ايندفعه واسه هميشه ميسپارمت دست خدا

کاشکي هيچوقت قصه ي منو تو آغاز نمي شد

که ترانه هام همه با غصه همساز نميشد

ايندفعه عهدمو بستم که ديگه عاشق نمي شم

ديگه با هيچ آدمي همدل و صادق نمي شم

مني که يه لحظه از قهر چشات مي مردم

حيفِ غصه هائي که براي عشقت خوردم

 

| نظرات 9 | 10:29 AM شنبه، 19 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: حکيم | موضوع: عمومی


عزيزم فراموشم خواهي کرد

مرا که دوستت دارم و مي پرستمت

عزيزم فراموشم خواهي کرد

مرا که به تو عشق آموختم و عاشقت شدم

عزيزم فراموشم خواهي کرد

باورکن اين حقيقت را

حقيقت تلخ است حقيقت زهر است

باورکن عزيزم باور کن

شبهايت را ستارگان چشمان ديگري

نور خواهند باريد

عزيزم فراموشم خواهي کرد

مرا که دوستت دارم و مي پرستمت مرا که عاشقت هستم

اي تو جاري شده در قشنگترين دقايقم

اي تو با من آشنا ناجي قلب عاشقم

اي تو پيدا شده در لحظه ي التهاب دل

اي تو در سکوت شب بهانه هاي هقهقم

کسي مثل تو توو هُرم  نفسم جاري نشد

کسي جز تو به سرم دست نوازش نکشيد

کسي مثل تو منو به ظلمت شب نسپرد

کسي قلب منو مثل تو به آتيش نکشيد

کسي هستي منو مثل تو از من نگرفت

کسي مثل تو منو اسير تنهايي نکرد

کسي مثل تو برام آيه ي تاريکي نشد

کسي مثل تو به من خنده ي رسوائي نکرد

عاقبت عشق دروغين و فريبنده تو

منو تا مرز بد لحظه ي بدنامي کشيد

من هنوز دوزخيه عشق دروغين توام

از تو اين تشنه تن خسته به انتها رسيد

 

 

| | 11:59 AM سه شنبه، 15 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: حکيم | موضوع: عمومی


 

به کي بگم که دوريت خواب شبامو برده

همين روزاست بهت بگن چشم انتظارت مرده

به کي بگم غمه تو حسابي داغونم کرد

غصه ي دوري از تو خسته حيرونم کرد

کي باورش ميشه من خونابه گريه کردم

عمرو جوونيامو به جاده هديه کردم

گلاي ياس و مريم شاهد اين گذارن

مي خوام که زندگي کنم اگه اونا بذارن

دلم برات چه تنگه دنيا دلش چه سنگه

مي دونه خيلي پيرم مي خواد با من بجنگه

دنيا حسابي مارو دور خودش دونده

صبرم زياده اما عمري ديگه نمونده

مي گفتم با خودم ديگه بريدم

ديگه به آخر جاده رسيدم

نفسهاي ضعيف و آخرين بود

فقط غم و تنهايي يار من بود

تموم لحظه هام حسرت و افسوس

من و بغض و شب و سوسوي فانوس

تو وقتي که همه تنهام گذاشتن

دلم کندن زجا پا روش گذاشتن

تو روزايي همه دوري و دوري

هزار سال خستگي عمري صبوري

روزي که حتي سايه ام دشمنم بود

تو لحظه اي که وقت رفتنم بود

يکي پيدا شد و قفس رو باز کرد

تو اوج بي صدايي ها صدام کرد

يکي اومد که دوست داشتن مي فهميد

منو از اون منه مُرده جدا کرد

نمي خوام که بره هيچوقت زيادم

فقط اون مي دونه که خيلي خستم

همه گلدونامو دوباره جون داد

گلاي بي زبونو باز زبون داد

تو روزي که وقت مردنم بود

روزاي سرد و حسرت تو تنم بود

تو وقتي که نفس ياري نمي کرد

همش اشک و همش رنج و همش درد

man 

 

| | 10:30 AM جمعه، 11 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: حکيم | موضوع: عمومی


 

ديروز مسافري در غروب بسوي نامنتهاي جاده مي رفت.چشمانش خسته اما اميدوار بود. به پشت سر نگريست، گذشته اي مبهم، با لحظاتي پر تکاپو و عبرت انگيز در جلوي چشمانش نقش بست. چشمان پرسشگرش به جلو خيره ماند، آينده اي نامعلوم. آري! حال زماني بود که بايد به جاده ي بي انتهاي آينده سرازير مي شد، گفتم: کجا اي دل دريايي؟ گفت: بسوي ديار عشق و صفا، گفتم: هر کجا مي روي چشم گريان ما را هم با خود ببر، گفت: انديشمندان چشم گريان توشه ي سفر نکنند، گفتم پس چشم عاشق ما کجا خواهد گريست؟ گفت: بين مرز و دل و عقل آنکه هيچ چاره اي نيست براي چشم و اشک، جز آنکه به پاي يار ريزد، همين و بس: پس به جاي آب و آينه پشت مسافر، روزها روبروي آينه خواهم گريست.

سیب عاشقی

| نظرات 2 | 9:52 AM سه شنبه، 8 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: حکيم | موضوع: عمومی


 

باز هم من ماندم و يک درياي بي کران، باز هم من هستم با يه دنيا خاطره، باز هم من مي مانم و يک حسرت شبانه.

هنوز هم از پشت شيشه هاي مه گرفته مي بينم، قدمهاي هر مسافر را، در قلبم صداي آمدن دوباره ات را نويد مي دهد.

من ماندم با تمام خستگيها و تو رفتي با تمام آرزوها.

بگو من با لحظه هايي که برايم جا گذاشتي چه کنم؟

از گلايه ها خسته ام، از هر چي بوي کهنگي بدهد خسته ام.

من همان تنها گل شقايق کوير تشنه ي قلبت هستم و اين تو هستي که کوير تشنه ات را با يک باران تازه سيراب کردي.

من هم از صداي نجواهاي شبانه ام خسته ام که خستگي خاص آدمي ست.

مي خواهم باز هم بلند نامت را فرياد زنم تا صدايم را فرشته اي عرش کبريا نيز بشنوند، بگذار همه بفهمند که نمي خواهم سهم من از با تو بودن غمه تلخ غروب باشد.

دستان خسته ام را به سويت گرفته ام، نگاه کن که هنوز منتظرت هستم تا برگردي و دوباره صادقانه با من حرف بزني به ياد روزهاي خوش گذشته. من هنوز هم قشنگيها را مي بينم و يم دانم که امروزي، همان فرداي ديروز است که برايم خاطره خواهد شد.

من خوب مي دانم که پايکوبي بلبلهاي عاشق تا چه موقع ادامه خواهد داشت.

درياي مهرباني من، همان قطره ي تنهائي هستم که از بي کسي به تو پناه آورده ام، مرا در آغوشت بگير. جاده تا گرماي وجودت مرا به زندگي بازگرداند. ميدانم که در پس يکي از لحظه هايم نشسته اي و مي آيي و من هنوز هم تو را چشم در راهم و مانده ام براي تو به عشق تو...

غروب

 

| نظرات 1 | 9:49 AM دوشنبه، 7 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: حکيم | موضوع: عمومی


نشاط انگیز و ماتم زائی ای عشق

عجب رسواگر و رسوایی ای عشق

اگر چنگ تو با جانی ستیزد

چنان افتد که هرگز برنخیزد

ترا یک فن نباشد، ذوفنونی

بلای عقل و مبنای جنونی

تو «لیلی» را زخوبی طاق کردی

گل گلخانه ی آفاق کردی

اگر بر او نمک دادی، تو دادی

بدو خوی ملک دادی،تو دادی

لبش گلرنگ اگر کردی تو کردی

دلش را سنگ اگر کردی تو کردی

به از «لیلی» فراوان بود در شهر

به نیروی تو شد جانانه ی دهر

تو «مجنون» را بشهر افسانه کردی

زهجران زنی دیوانه کردی

تو او را ناله و اندوه دادی

زمحنت سر به دشت و کوه دادی

چه دلها کز تو چون دریای خون است

چه سرها کز تو صحرای جنون است

به «شیرین» دل ستانی یاد دادی

وز آن «فرهاد» را بر باد دادی

سر و جان و دلش جای جنون شد

گران کوهی، زعشقش بیستون شد

ز«شیرین» تلخ کردی کام «فرهاد»

بلند آوازه کردی نام «فرهاد»

یکی را بر مراد دل رسانی

یکی را در غم هجران نشانی

یکی را همچو مشعل برفروزی-

میان شعله ها جانش بسوزی

خوشا آنکس که جانش از تو سوزد

چو شمعی پای تا سر برفروزد

خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق

خوشا رسوایی و بدنامی عشق

خوشا بر جان من، هر شام و هر روز

همه درد و همه داغ و همه سوز

خوشا عاشق شدن، اما جدائی

خوشا عشق و نوای بینوایی

خوشا در سوز عشقی سوختن ها

درون شعله اش افروختن ها

چو عاشق از نگارش کام گیرد

چراغ آرزوهایش بمیرد

اگر می داد «لیلی» کام «مجنون»

کجا افسانه میشد نام «مجنون»؟

هزاران دل بحسرت خون شد از عشق

یکی در این میان مجنون شد از عشق

در این آتش هر آنکس بیشتر سوخت

چراغش در جهان روشنتر افروخت

نوای عاشقان در بینواییست

دوام عاشقی ها در جداییست

دوام عاشقی ها در جداییست


دوستت دارم

 

| نظرات 2 | 9:31 AM دوشنبه، 16 دی هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: حکيم | موضوع: عمومی


 

اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها